|
صبح خامو شی است
و تنها
کفشدوزک پیری
با خاطرات متعفنش
از جاده عبور می کند
- ماندنم را نمیدانم: این روزها تنها ، عبور می کنم ...
- با سعیده چند هفته ی پیش و از طریق یه برنامه تلویزیونی آشنا شدم .
نمیدونم چطور باید براتون تعریفش کنم ... فقط اینو می تونم بگم که من اون شب خدا رو تو چهره ی سعیده دیدم ...(دختر معلولی که تنها می تونه از پای چپ و ذهن و قلب عاشقش استفاده کنه)بهتون پیشنهاد می کنم حتما سری به بلاگش بزنین ...
|