(1)
مادرم می گوید :
دنیا مقدس است ، تو قدری گام هایت را عاشقانه بردار ...
(2)
سال ها می گذرد ...
مسیر دشواری را پیموده ام
گام های لرزانم را می شمارم:
یک.. دو.. گریه ام می گیرد ...
تو ، دیگر رفته ای
و من سال هاست جاده ای سرگردان را
به دنبال پاهای خسته ام می کشانم ...
(3)
هر روز، همچنان بی تو ، غروب می شود
و باز ...
شب ها ، آسمان تاریک را در آغوش می گیریم
زخم هایم را می شمارم
و در تاریک روشن مهتاب
به سایه ی پشت گلدان، شب به خیر می گویم ...
- مسیح می گوید: دوست داشتن کسانی که دوستمان دارند کار بزرگی نیست...مهم آن است ، آن هایی که ما را دوست ندارند، دوست بداریم .
- ابرهای همه عالم شب و روز ، در دلم می گریند ...
(مهدی اخوان ثالث )
- راستی یک سوال : چه تصویری از من در ذهن دارید ؟!