|
درخت کوچک سرو
سخت دلگیر است
دانه ی گندم
خسته و غمگین
می کند آهسته با خاک نجوا
ابرها می خندند !
من
به سرمای تن سرو
سرخی زخم تبر می اندیشم
و هراسی که به دل می گوید
قاصدی نیست ،
روح باران خفته است
دانه در خاک می میرد . . .
- تاریکی، بهانه ی خوبیست برای فراموشی ... خاطرات سردت را می بوسم، خدانگهدار ماه من...
- غمگینم و کمی دلتنگ، همچون ماهی قرمز خالدار که از آبی بیکران بر خالی تنگ کوچکی پرواز کرده باشد...
- دیر آمدم، روح باران یک ساله شد! راستی کدام نوشته ام را پسندیدید ؟
|