تبليغاتX
روح باران


  روح باران
 

 

 درخت کوچک سرو

سخت دلگیر است

دانه ی گندم

خسته و غمگین

می کند آهسته با خاک نجوا

ابرها می خندند ! 

من

به سرمای تن سرو

سرخی زخم تبر می اندیشم 

و هراسی که به دل می گوید 

قاصدی نیست ، 

روح باران خفته است

دانه در خاک می میرد . . .

 

 

 

- تاریکی، بهانه ی خوبیست برای فراموشی ... خاطرات سردت را می بوسم، خدانگهدار ماه من...

 

- غمگینم و کمی دلتنگ، همچون ماهی قرمز خالدار که از آبی بیکران بر خالی تنگ کوچکی پرواز کرده باشد...

 

- دیر آمدم، روح باران یک ساله شد! راستی کدام نوشته ام را پسندیدید ؟

 

نویسنده : مریم منصوری | ساعت روز سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
| لینک ثابت